تبليغاتX
علی اکبر فیاض

     این روزها شبکه های تلویزیونی افغانستان بیشتر نشرات خود را به مصاحبه، مناظره و صحبت در باره ی انتخابات ریاست جمهوری و معرفی کاندیداها اختصاص داده اند. روند انتخابات ریاست جمهوری، کثرت کاندیداها و تبلیغات در این باره در تاریخ افغانستان بی سابقه است. در بین کاندیداهای این دوره از ریاست جمهوری افغانستان افراد مختلف و متفاوت دیده می شود؛ از کسی که تحصیلات دکتری(p.h.d)، شهرت بین المللی و افغانی دارد مانند: دکتر اشرف غنی احمد زی و دکتر رمضان بشردوست تا متولی رهنمای معاملات ملک و خانه و فال بین سر سرک و قومندان. افراد کم سواد و تقریبا بی سواد، کسی که برای امور اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و نظامی طرح دارد و کسی که هیچ طرحی را درک نمی کند و شاید هم برای این که زمینه ای فراهم شده که عکسهایش را به مردم نشان دهد. و کسی که متعصب به قوم و قبیله است و تمام افتخارش را وابسته به قومش می داند و کسی که با باور ملی و انسانی وارد صحنه ی مبارزات انتخاباتی شده است. شاید برای ناظری که تازه وارد کشور افغانستان می شود، تازه و جالب باشد، کشوری که هنوز هیچیک از مسایل بهداشتی، روانی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی و نظامی اش حل نشده و در و ضعیت قرون وسطایی زندگی می کند و بیشتر کشورهای خارجی در آن حضور نظامی دارند، ناامنی و ترور هنوز گریبانگیر جامعه است. برخی از مردم هنوز مسلح اند، اقوام ساکن در این کشور هنوز در تقابل فکر و اندیشه و فرهنگ اند؛ ولی بیش از چهل تن کاندید شده اند تا زعامت کشور را به عنوان رییس جمهور به عهده بگیرند. اگر به مناظرات تلویزیونی کاندیدا ها توجه کنیم؛ افراد متفاوت را می نگریم، کسی که از فرط کم سوادی جملات و واژه های طرف مقابل خود را که دکتری دارد و در رشته خود صاحب نظر است، درک نمی کند و نمی فهمد. شنبه شب در کانال تلویزیون ملی افغانستان، مناظره ای به روی صحنه آمد که در آن چند کاندیدای ریاست جمهوری از جمله دکتر رمضان بشردوست و سرور احمدزی دعوت شده بودند که پلانهای اجرایی خودشان را تبیین نمایند؛ سرور احمدزی گفت: «من باور دارم که طالبان در قدرت شریک شوند ولی باید چنین و چنان شیوه را پیشه کنند. باید و باید به ملا عمر ولایت داده شود و قومندانی داده شود و به حکمتیار هم چنان و ...» جالب این بود، هنگامی که دکتر رمضان بشردوست به تبیین برخی از پلانهای کاری اش می پرداخت و منتقد گفته های سرور احمدزی شد به این صورت که:« احمدزی فکر می کند که ملاعمر والی اوست که هرطوری که خواست به ملا عمر امر نهی کند!.» در این هنگام احمدزی عصبانی شده از پشت میز برمی خیزد و با بطری آب به بشردوست حمله می کند و بطری را به طرف او پرتاب می نماید و خطاب به او می گوید:« تو حق اظهار نظر نداری؛ ملاعمر قوم من است.هیچ به تو ارتباط پیدانمی کند. تو چکاره هستی؟!» اگر به واژه ها و چند جمله ی کوتاه احمدزی دقت شود؛ معنی و مفهومی متفاوتی از آن برداشت می گردد. برای کسی که بیرون از جامعه و فرهنگ افغانستان به این گونه وقایع می نگرند و به آداب و رسوم و عرف خود زندگی می کنند؛ این گونه برداشت خواهد کرد که بین احمدزی و ملا عمر یک مساله فامیلی و خانوادگی است و حرفهای احمدزی هم سیاسی و انتخاباتی نبوده؛ بلکه صرفا صحبت های خانوادگی بوده. امّا کسی که در افغانستان زندگی می کند و یا تجربه ی زندگی در این جامعه را دارد می داند که حرکت، ایستادن و پرتاب کردن بوتل آب به طرف بشر دوست و همچنان واژه ها و جملات وی چه معنایی و چه پیامی دارد. در جامعه افغانستان شاید تا کنون نظام طبقاتی اقتصادی وجود نداشته و یا کمتر بوده، چرا که هنوز این کشور رشد اقتصادی و تولید انبوه صنعتی نداشته ومتکی به زراعت ومالداری بوده و آن هم با زراعت طبیعی و ابتدایی و غیر صنعتی، که هر دو معلول نزولات طبیعت بوده؛ اگر باران و برف می آمد آن سال زراعت و مالداری هم خوب می شد و هنوز هم چنین است. اگر نزولات آسمانی کم می شد؛ محصولات زراعتی و مالداری هم از رونق می افتاد. اما این کشور که هنوز از قافله علم، صنعت، تکنیک و استخراج معادن  زیر زمینی و رو زمینی عقب است و سنگ تهدابش هم گذاشته نشده، نظام طبقاتی نسبی وقومی در راس هرم زندگی اجتماعی است که اقتصاد، روابط اجتماعی، سیاستگذاری اداری و دولتی و آموزشی را در تصرف خودش در آورده است. برخورد احمدزی با دکتر رمضان بشردوست برای یک تبعه افغانستان از این زاویه معنی دار می شود، که وی می خواهد بگوید من متعلق به قوم برترم و ملاعمر هم متعلق به قوم برتر است. کسی که از این قوم نباشد، حق اظهار نظر ندارد، و اظهار نظر کردن او جرم است ولو این که عالم و دانا هم باشد و من حتی اگر علم و سواد هم نداشته باشم از او برترم ولی آیه شریفه چیز دیگری می گوید:«هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون»

در کشور ما افغانستان از اسلام دفاع می شود. شعار مسلمانی می دهیم، ولی چقدر مسلمان واقعی هستیم؟! و آیا نژاد گرایی، برتری قومی نزد اسلام و آیین اسلامی قابل قبول است؟! برای روشن شدن این موضوع مستنداتی را میاورم:         

یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبایل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقیکم  

 لافرق بین الابیض و الاسود          

الجاهلون یفتخرون به هن ابیهم         

 لافخر للعرب علی العجم         و ... بشر از یک زن و مرد خلق شده ، عدم تفاوت بین افراد بشر، افتخار نمودن به قوم و تیره یک حرکت جاهلانه و افتخار به فلان پدرشان می باشد. هیچ تفاخری را بین انسانها اسلام امضا نمی کند. با توجه به این موارد آیا نمی توان گفت که: اساس مشکلات و معضلات کشور ما همین تفکر جاهلی و عقب گرایی قرون وسطایی می باشد، که جلو هرگونه رشد فکری، اقتصادی و اجتماعی و توسعه ی همه جانبه را در کشور سد می کند؟! تذکر: این مقاله به تبیین قسمتی از اوضاع اجتماعی کشور اشاره دارد اما به این معنی نمی باشد که طرفدار یکی از این کاندیداهایی هستم که نامشان ذکر شده؛ بلکه من نظر اجتماعی و سیاسی خاص خودم را دارم .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط علی اکبر فیاض| |

روز 26سرطان در شرايطي نظام سياسي تغيير کرد که احساس نمي شد حکومت از دست ظاهر شاه بيرون رود. در حدود 40 سال بود که ظاهر شاه بدون رقيب بر تمام ابعاد سياسي، اقتصادي، قضايي و اجتماعي کشور بلامنازع حکم مي راند. امّا در يک شب تمام قدرت ظاهر شاه فروريخت، بدون اينکه اندک مقامتي شده باشد.
در اينجا اين پرسش مطرح است که بدون در نظر گرفتن عوامل برون مرزي مي توان کدام فاکتور را در سقوط حکومت ظاهر شاه دخيل دانست؟ و ديگر اينکه آيا ظاهر شاه ديگر از قدرت و اداره حکومت خسته شده بود طوري که مي خواست قدرت را به کسي انتقال دهد که نوبتش رسيده بود؟
به نظر مي رسد که سردار داوود خان الترناتيوي بود که مي توانست ظاهر شاه را از قدرت خلع کند. زيرا که خود از خانواده شاهي و شاهزاده بود. به هر حال، داوود خان نظام شاهي و خانوادگي را با کودتاي نظامي از بين برد و مديريتي نو ايجاد کرد و مناصب و امتيازات شاهزادگي را نفي کرد. بد نيست تا اشاره اي به زمينه هاي سقوط سلطنت ظاهرشاه داشته باشيم.
از سوي ديگر خشکسالي هاي پي در پي در کشور نه تنها مردم را مستأصل کرده بود که چرخ قدرت و سازمان اداري را نيز رو به ضعف کشانده بود. به گونه اي که در طي 10 سال اخر سلطنت بيش از پنج صدر اعظم از کار بر کنار گرديد. گرچه که ده سال اخر سلطنت ظاهر شاه دهه قانون اساسي و دهه دموکراسي نام گرفت، اما مردم هر روز نسبت به حکومت و سياست آن ناراضي تر مي گرديد. بدين جهت زمينه براي کودتاي سردار آرام آرام آماده مي گرديد. از جانب ديگر صدر اعظمان دهه قانون اساسي هر کدام سياستي را تعقيب کردند که در راستاي ديگري نبود. داکتر محمد يوسف سياست مستقل و دور از وابستگي را تعقيب مي کرد اما ميوندوال متهم به طرفداري از بلوک غرب بود. موسي شفيق شخصي نسبتا متدين مي نمود و اذان را در راديو افغانستان رايج ساخت در حالي که داکتر اعتمادي، ملاهايي را که معترض کارها و آزادي هاي اعلام شده از طرف او بودند و در مسجد جامع پلخشتي کابل اجتماع کرده بودند، به شهرهاي دور دست تبعيد نمود. در پارلمان هم اختلاف بين وکلا شديد بود. از سوي ديگر نيروهاي اردو در اتحاد جماهير شوروي تحصيل کرده بودند که پذيرش انديشه مارکسيستي و لنينيستي را در اذهان آنان فراهم کرده بود اين باعث نارضايتي آنان از سلطنت مي شد.
به هرحال، محمد داوود باني نظام جمهوري در افغانستان است. برخي او را يک ملّي گراي مسلمان با انديشه افغانستان دوستي و در عين حال انساني قاطع و استوار در تصميماتش معرفي کرده اند. اما عده اي هم او را قومگرا دانسته که تمام هم و غم خود را در طول دورانهاي قدرتش براي انديشه قوم گريانه اش گذاشته است. شعار پشتونستان مستقل و حمايت از پشتونهاي آن طرف خط ديورند را ناشي از اين تفکر مي دانند. ايشان در دوران صدر اعظمي اش روابط دو کشور پاکستان و افغانستان را متشنج نگه داشت تا پشتونستان مستقل از خاک پاکستان گردد و به افغانستان ملحق گردد. حتي برخوردهاي نظامي پراکنده اي در مرزهاي دو کشور هم صورت گرفت. اما اين تشنج همواره موجب بي اعتمادي دو کشور به همديگر شد. و نه تنها مردم سرحد و وزيري به افغانستان نپيوستند، بلکه همواره در جهت تحکيم دولت پاکستان تلاش کردند. افغانستان از اين ناحيه متضرر گرديد. در نتيجه اين تعامل افغانستان به دام اتحاد شوروي سقود کرد. داوود خان تلاش مي نمود که خودش و دولتش را مستقل نشان دهد. و پاکستان را دچار تنگنا نمايد. در طول آن دوره ها اين افغانستان بود که در تنگنا قرار گرفت. افغانستان بود که شاهد تغيير حکومتهايي شد که پاکستان در آن بي نقش نبود. پايه اين تغييرات در عصر آن سردار ريخته شد. او از حکومت پاکستان انتقاد مي کرد که عدالت اجتماعي را رعايت نمي کند و حقوق پشتون و بلوچ را به رسميت نمي شناسد. اما در افغانستان فقر و عقب افتادگي مردم کشور افغانستان را نيازمند و مصرف کننده کشورهاي ديگر ساخته بود. شهرها شبيه به روستاها و مردم از تکنيک و صنعت بي اطلاع و بيشتر زراعت کار و مالدار و به صورت انسانهاي اوليه زندگي مي کردند. فقر و بيسوادي در بين مردم افغانستان همگاني شده بود. در حالي که پولهاي هنگفتي صرف حمايت مردم سرحد و وزيري مي گرديد. آيا با اين کارها مردم و دولت ما سود برد يا همسايه؟ آيا اين مردم افغانستان است که تاوان سياستهاي آن زمان را مي پردازد و يا پاکستان؟ اين پسماني به دوش چه کسي است؟ حاکمان که نتوانستند توسعه و ترقي را پيشه نمايند. مردم افغانستان را به يک ديد بنگرند. سردار داوود خان در طول دوره هاي حکومت خانداني اش شاهي مي کرد، سمتهاي دولتي متفاوتي را به عهده داشت. از وزارت دفاع تا صدر اعظمي پيش رفت. او در حقيقت با سياستهاي عموزاده اش همسو بود که روي ديگر سکه را نشان مي داد.

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط علی اکبر فیاض| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir